Soudabeh Ashrafi's Blog وبلاگ سودابه اشرفی

۴/۲۴/۱۳۹۰

هیهات، از ماست که بر ماست!

شرم آور است، خجالت‌آور است! پورنوگرافی محض است! جرم است! خشونت است! پورنوگرافی فقط تصویر نیست، زبان هم هست. این خشونت سازمان یافته علیه این کودک، فرنود، است. آیا کسی منافع این کودک را در نظر می‌گیرد؟ هیچ توجیهی، چه مخالفت با جمهوری اسلامی، چه مخالفت با صدا و سیما، مطلقن هیچ توجیهی برای فیس‌بوک درست کردن برای کودکی که صادقانه و کودکانه حرفی را بیان کرده، وجود ندارد. ایجاد فیس‌بوک به منظور تفریح با حرف این بچه، سوءاستفاده از این موقعیتی‌ست که این کودک در آن قرار گرفته است. حقوق این کودک این وسط چه بلایی سرش می‌آید؟ شرم بر شما باد که با روان و زندگی این کودک بازی می‌کنید و فکر این را نمی‌کنید که چه تبعاتی برای او خواهد داشت این هجو و مسخره‌بازی که درآورده‌اید. برای رسیدن به هدف (آزادی) باید آزادی را رعایت کرد. کسی که خواهان آزادی‌ست، اول باید آزادی را در نزدیک‌ترین فاصله‌های خودش رعایت کند. با درست کردن این فیس‌بوک و آشغال‌هایی که به عنوان نظر روی آن گذاشته شده، نه تنها هیچ احترامی برای کودکی این بچه قائل نشده‌اند بلکه ثابت کرده‌اند که از آزادی کوچک‌ترین بویی نبرده‌اند و اگر پایش برسد خودشان همان می‌کنند که با آن‌ها می‌کنند.
در ضمن، تصور کنید که این بچه دختر بود، من بعید می‌دانم که موضوع دو ساعته فراموش نمی‌شد. مطمئنم که غیرت آقایان اجازه پرداختن به آن را نمی‌داد. چند دقیقه‌ای باید چشم‌ها را بست و مجسم کرد که در آن صورت چه؟ بعد، سوال‌های بعدی پیش می‌آید و بعد... آیا ما واقعن درکی درست، و لیاقت آن‌چه را که می‌خواهیم داریم؟ هیهات، از ماست که برماست!

سودابه اشرفی

۱/۲۸/۱۳۹۰


و چه بر سر مرد آمد؟

خبر آخر را هم، همه‌ی روزنامه‌های صبح و عصر به زبان‌ها و نقل‌های متفاوت نوشتند:

 زنی که شوهرش را با شلیک گلوله‌ای در سینه به قتل رسانده بود، در دادگاه تبرئه شد!
 زنی که شوهرش را در حین تجاوز به دختربچه شان به قتل    رسانده بود، تبرئه شد!
 زنی که شوهرش را با اسلحه ی کمری خود او  و در حین ارتکاب تجاوز، به قتل رسانده بود، تبرئه شد!
مهناز را یکی دو سالی قبل از انقلاب شناختم. نوجوان بودم. نشستن زیر دست‌های زیبا و حرفه‌ای مهناز و شوق این واقعیت که بلاخره زنانگی‌ام از طرف پدر و مادرم به رسمیت شناخته شده بود و اجازه داده بودند ابروهایم را بردارم، کلی کیف داشت. چشم‌هام را می‌بستم و در نشئگی جوانی و آسوده‌خاطری‌، دنیای پیش رویم را مجسم می‌کردم. انگشت‌های باریک مهناز که موچین را حرفه‌ای اما مهربان زیر و بالای ابروهایم می‌کشید، لبخندش، سکوتش -که از وسط دردی که ته چشمانش مانده بود شنیده می شد-، احساس امنیتی غیرقابل توضیح بود. زندگی پیش رو بود. زنانگی می‌رفت که با قدرت شروع شود، به قدرت همان تیری که مهناز در سینه‌ی شوهرش خالی کرده بود. با افتخار، و عشق و نفرت!
شش ماه قبل مهناز در یک بعداز ظهر تابستانی، سرزده آمده بود خانه و شوهرش را در حال تجاوز به دختر سیزده ساله‌شان دیده بود. شوهرش اتفاقن افسر شهربانی بود و مهناز می‌دانست وقتی خانه است و مشغول استراحت، اسلحه‌اش را در کشو میزش می‌گذارد.
تجاوز پدرها به دخترها و اصولن تجاوز مردهای خانواده به دختران یا پسران کوچک خانواده که توانایی روحی و جسمی دفاع از خود را ندارند، هیچ چیز نوی نه در ایران، و نه در جهان است. این بدبختی و معضلی‌ست که دامن‌گیر حیوان دوپا(بلانسبت حیوان)، بیشتر از جنس مرد البته، در هر فرهنگی‌ست. از گمنام‌ترین روستاهای ایران و بنگلادش گرفته تا مشهورترین کلیساهای جامع اروپا و امریکا همگی شاهدان ساکت این فاجعه بوده‌ و هستند. از کشیش‌ها و کاردینال‌ها گرفته تا ... در همین وبلاگ، و در پروژه‌ی قصه گویی ایرانی، بیشتر قصه‌هایی که بازگو شده اند، مستقیم یا غیر مستقیم در ارتباط با همین کمپلکس‌های جنسی‌ و پدیداری روابط معلولی‌ست که اثر فلج‌کننده‌ی روانی بسیاری از آن‌ها برای همیشه ماندگار شده‌اند. اما، چیزی که مسئله را می‌تواند همیشه نو نگه‌ دارد و در وسط معرکه‌ی تحلیل و پیشگیری احتمالی، چگونگی برخورد با این گرفتاری‌ در جوامع و فرهنگ‌های متفاوت است. در همین رابطه رسانه‌ها یکی از مهم ترین بخش ها از این "برخورد جامعه" را شامل و مسئول می‌شوند. در جامعه‌ای که طرح و پرداختن به مسائل و معضلات جنسی و در نتیجه جرائم جنسی تابویی کله‌گنده است فرصت‌های کمی در اختیار روزنامه‌نگار قرار می‌‌گیرد تا که، بدون مواجهه با سانسور یا از دست دادن شغل یا دستگیری و...، بتواند به خبری این چنین: "تجاوز مکرر پدری به دختربچهٔ ‌١٠ ساله‌اش!" بپردازد. اگر خبر را نخوانده اید، برای خواندنش روی عنوان قرمز رنگ این مطلب کلیک کنید.
البته یک روزنامه نگار غیرحرفه‌ای و باری به هرجهت کار، می‌تواند از دل خبری تراژیک چنین گزارش ناقصی بیرون بیاورد و فجیعانه به پایانش ببرد. و البته یک روزنامه‌ی غیرحرفه‌ای هم آن را چاپ کند و بیشتر روزنامه‌های داخلی و خارجی ایرانی هم طوطی‌وار عین همان خبر را چاپ کنند.
همه‌ی این‌ها را که گوشه ی دلمان بگذاریم و ازشان نگذریم، وقتی به جمله‌ی آخر این گزارش به دردنخور نگاه می‌کنم: "زن پس از شنیدن سخنان همسرش تاکید کرد که تنها درخواستش از دادگاه طلاق و دادن حضانت بچه به اوست و بر این اساس قاضی نیز در پایان دادگاه حکم طلاق را صادر کرد." دلم سخت برای مهناز و یک دل سیر روزنامه و روزنامه نگاری خوب تنگ می‌شود.

سودابه اشرفی

۱۰/۲۹/۱۳۸۹

نمایشگاه کتاب تهران سال 86
برای خواندن قصه‌های قبلی روی "فهرست قصه‌ها... کلیک کنید


مرجان نهاوندی
امریکا

سر سه سوت


با یکی از دوستانم که تازه از ایران آمده بود، در واقع رفته بودیم به قصد دیدن موزه‌ی دی یانگ سانفرانسیسکو تا به آخرین روز نمایش نقاشی‌های ون‌گوگ برسیم اما به دلایلی که به توریست‌بازی مربوط می‌شد یک دفعه سر از مونتتگمری و برادوی درآوردیم که هیچ ربطی به محل موزه نداشت. تو پیاده‌رو قدم می‌زدیم و من در عین حال به سوال‌ها و نظرات دوست نقاش و معمارم راجع به ساختمان‌ها و معماری شهرها و بازتاب آن در تاریخ نقاشی گوش می‌دادم که دوستم جلو ساختمان کلیسای ساینتالاجی متوقف شد. داشت در و دیوار بیرون کلیسا را تماشا می کرد. تا آمد دهنش را باز کند چیزی بگوید یا بپرسد، یک خانم خوشگل بلوند و بلند بالا و آراسته و شیک با دفترچه‌ای و کلیپ‌بوردی و خودکاری در دست از در کلیسا پرید تو پیاده رو جلو ما و دعوتمان کرد که برویم تو. واقعن اگر به جن اعتقاد داشتم می‌گفتم مثل جنی جلو صورت‌های ما ظاهر شده بود. جالب این است که این جزییات را بعد از مرور چندباره‌ی این اتفاق به یاد آوردم. خلاصه به همان سرعت که او ظاهر شده بود و به قول دوستم سر سه سوت، و در جریان مکالماتی که الان مثل نواری که سرعتش را تند کرده باشند به یادم می آید، رفتیم تو. سر سه سوت، برای دیدن یک فیلم در مورد ساینتالاجی که من چیز زیادی ازش نمی دانستم، به مدت بیست دقیقه نشستیم در یک اتاق تاریک که هفت هشت تا صندلی و یک صفحه ی بزرگ نمایش فیلم در آن بود. برای من انقدر به سرعت اتفاق افتاد که الان احساس می‌کنم بیشتر هلم داده‌اند تو در را بسته‌اند تا به اختیار خودم به این اتاق آمده باشم. فیلم که به تیتراژ رسید در اتاق ناگهان باز شد و یک خانم دیگر به همان برازندگی اولی در را باز کرد با یک کتاب که ترجمه ی فارسی کتاب مشهوری بود که فلسفه ی ساینتالاجی اصلن از آن جا شروع شده بود. خانم کلی عذرخواهی کرد که فیلم با زیرنویس فارسی نداشته‌اند اما به زودی... سر سه سوت هفده دلار دادیم و کتاب ترجمه‌ی فارسی! را که در دست‌های یک خانم مرتب و منظم دیگربه طرفمان دراز شده بود را خریدیم و آمدیم بیرون. تو سه سوت در همان پیاده‌رو، سر این که این کلاه گشاد را با دست خودمان سرمان گذاشتیم یا تقصیر من بود یا تقصیر او یا تقصیر دختره، کلی بخث کردیم و انقدر اعصابمان خرد شد که با این که تمام روز با برنامه و به عمد، سیگار نکشیده بودیم سر سه سوت دو تا سیگار روشن کردیم و با حرص کشیدیم و ته آن‌ها را زیر پا له کردیم. دیگر حوصله‌ی موزه رفتن نداشتیم. راه افتادیم به طرف خانه. من که سال‌های زیادی اینجا زندگی کرده بودم و حتا یک پنی به هیچ جریان مذهبی نداده بودم، سر سه سوت هفده دلار داده بودم به جریانی که بعدن رو اینترنت خواندم که از بنیان مشکوک و دچار فسادهای مالی فراوان بوده. وقتی به شناسنامه ی کتاب نگاه کردیم اسم مترجم هم ذکر نشده بود. زمانی که به این داستان فکر می کنم احساس می کنم همه‌ی جریان به نظرم دو یا سه دقیقه بیشتر طول نکشیده.
وقتی از کلیسا آمدیم بیرون احساس می‌کردم بهم تجاوز شده. یکی از دوستان امریکایی‌م می‌گوید: "شده، به هوش‌ت!"


۹/۲۹/۱۳۸۹

عاشورا سال 86 لاله زار نو

برای خواندن قصه‌های قبلی روی "فهرست قصه‌ها... کلیک کنید
اتاق خالی

م.ک 
                                                                                          
ما خانواده ی تقریبن فقیری هستیم. می گویم تقریبن چون خانه‌ای از خودمان در یکی از نقاط پایین‌تر شهر داریم اما همیشه مجبوریم از چهاراتاق این خانه دو تای آن را اجاره بدهیم و خودمان در دو اتاق طبقه‌ی بالا زندگی کنیم. خوشبختانه ما فقط پنج نفریم و می‌توانیم همگی در این دو اتاق بخوابیم. پدر من آدم بسیار مذهبی‌ و مومنی‌ست و به همین دلیل همیشه و با دقت زیاد مواظب است که چه جور مستاجرهایی را بپذیرد و وقتی هم که آمدند و در خانه‌ی ما نشستند باید تمامی شئون را رعایت کنند بخصوص زن‌هایشان. به همین دلیل همیشه سعی می‌کند مستاجرها را طوری انتخاب کند که حداقل هر دو اتاق را که با تخته فیبری از هم جدا می‌شوند را به یک خانواده اجاره بدهد تا لازم نباشد زاغ سیاه دو خانواده را چوب بزند. اما این موضوع همیشه عملی نمی‌شود. یکی از این دفعات دو سال پیش بود که او نتوانست هر دو اتاق را به یک خانواده اجاره بدهد و یکی از اتاق‌ها مدتی خالی ماند. اتاق رو به حیاط را به یک زن و شوهر اجاره داد که تازه ازدواج کرده بودند. چند ماهی از آمدن زن و شوهر جوان گذشت یک‌‌ نیمه‌شب پدرم همه‌ی ما را از خواب بیدار کرد و بنای داد و بیداد را گذاشت و گفت که همین الان به شوهر زن که در سفر بود تلفن می‌کند و خبر می‌دهد که همین الان زنش با مرد دیگری در اتاقشان است. پدرم ادعا می‌کرد که به زن مشکوک شده و بعد از این که سر شب صدای حرف و خنده از پشت در اتاقشان شنیده کشیک کشیده تا چراغشان خاموش بشود و بعد رفته از سوراخ کلید نگاه کرده و ماجرا را دیده.
خلاصه به هرترتیب بود بعد از این ماجرا عذر آن مستاجرها را خواست و یکی دیگر آورد که اتفاقن آن‌ها هم زن و شوهری جوان بودند.
یک شب من اتفاقی و شاید به دلیلی که الان یادم نیست به اتاق خالی بغل اتاق آن‌ها رفتم. در را که باز کردم همزمان کلید برق را هم زدم. ناگهان دیدم برادرم که شانزده هفده سال بیشتر ندارد دولا شده به طرف دیوار فیبری و دستش توی شلوارش است. به محض ورود من دو متری پرید و از دیوار فاصله گرفت. آن‌قدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که من فقط متوجه رنگ پریده‌ی او شدم و تته پته‌اش که می‌پرسید چه می‌خواهم توی اتاق خالی!
فقط فردا صبح بود که بدون این که به کسی بگویم آرام به اتاق خالی رفتم و سوراخی را که اندازه‌ی یک پنجاه‌تومنی توی دیوار فیبری ایجاد شده بود دیدم.

۷/۲۵/۱۳۸۹

لافت
برای خواندن قصه‌های قبلی روی "پروژه‌ی...و فهرست قصه‌ها" در سایدبار کلیک کنید

ژیلا خوانساری
فرزنو، کالیفرنیا


‍‍‍بکشین، بخورین

 
من اینجا در یک منطقه‌ی کشاورزی و خیلی حومه‌ای زندگی می کنم. شاید واقعن بشه اسمش رو ده گذاشت. در یکی از روزهای تابستون پارسال تو ایامی که پدر و مادرم از ایران اومده بودن به دیدنم، همسایه‌ی امریکایی‌م اومد دم در خونه و در زد. درو که باز کردم بعد از سلام و احوال‌پرسی دعوتش کردم که بیاد تو. گفت: نه فقط اومدم که از پدر و مادرت به خاطر سروصدا و قوقولی قوقوی بی وقت مرغم عذرخواهی کنم. گفتم البته منظورتون خروسه! گفت نه مرغه. باور بکنید یا نه، مرغه! اما نمی‌دونم چرا مدتیه صدای خروس در می‌‌آره. مامانم که اومده بود کنار من وایستاده بود پرسید: چی می‌‌خواد مادر؟ به فارسی گفتم صبر کن بعد که رفت بهت می‌‌گم. همسایه امان نداد. دستش‌رو دراز کرد و خودشو به مامانم معرفی کرد و همه‌ی چیزی‌رو که به من گفته بود به او هم گفت. دیگه نتونستم جلو اصرار مامانم رو بگیرم و براش ترجمه کردم. گفتم: می‌‌گه ببخشید که مرغم وقت و بی وقت قوقولی قوقو می‌کنه و صداش مزاحمتون می‌شه. واقعن نمی‌دونم چه کارش می‌تونم بکنم. مامانم گفت: منظورش البته خروسه. گفتم نه مادر می‌گه مرغ. خودم هنوز فرصت نکرده بودم قضیه‌رو هضم کنم. مامانم زد زیر خنده و گفت: وا پس اینجام عین ایرانه که مادر. بهش بگو مرغش دچار اختلالات هورمونی شده. بکشن بخورن. و اومد که به فارسی شروع کنه که من گفتم: مامان صبر کن! بعد ازش خواستم جمله به جمله بگه تا من ترجمه کنم. گفت: بهش بگو ما هم قدیما تو روستامون یه مرغ داشتیم که همین‌طوری شده بود. سپاه بهداشت گفت هورمون‌های زنانه‌ش، یعنی مرغانه‌ش دچار اشکال شده. و حالا مثل خروس می‌خونه. تخم هم که دیگه خیلی وقت بود نمی‌ذاشت چون پیر شده. سپاه بهداشت گفت، دیگه بکشین بخورین! البته به اضافه‌ی یه سری مخلفات دیگه که گفت اما من ترجمه نکردم. همسایه‌م بعد از کلی ناباوری و خندیدن خداحافظی کرد و رفت. اما قبل از رفتن هی از مامانم تعریف کرد که خیلی بامزه‌ست و...البته من هم فکر می‌کردم که شاید سپاه بهداشت شوخی کرده اما بعد از رفتن همسایه و بستن در، مادرم در کمال خونسردی ماجرایش را دوباره تعریف کرد.
یک هفته بعد همسایه دوباره اومد دم در و این بار خواست که با مامانم حرف بزنه. مامانم رو صدا کردم و خودم به عنوان مترجم بین‌شون ایستادم. همسایه دستشو به طرف او دراز کرد و ازش تشکر کرد و گفت که مرغ رو برده پیش دامپزشک و دامپزشک حرف مامانم رو تایید کرده و گفته درست مثل بعضی از خانم‌های مسن که مثلن زیر چونه‌شون مو در می‌‌آره. مامانم یه دفه قیافه‌ش رفت تو هم و گفت: خب پس بکشین بخورین دیگه! من البته این را هم سانسور کردم یعنی اصلن ترجمه نکردم. به جاش گفتم: مامانم می‌گه خوشحاله که قضیه حل شده. در ضمن همسایه وسط حرفاش گفته بود که مرغ بهش به ارث رسیده و قول داده که ازش نگهداری بکنه حتا اگر دیگه تخم نذاره.
تا قبل از این که همسایه بیاد دم خونه، پدر و مادرم هیچ‌وقت از صدای قوقولی قوقوی مرغ شکایت نکرده بودند اما از اون روز به بعد یعنی از وقتی که دامپزشک همسایه‌ی امریکایی‌م حرف دامپزشک سپاه بهداشت رو تایید کرد و مثال‌هایی هم زده بود، مامانم هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شه می‌گه: مادر، این مرغه تا صبح نذاشت بخوابم. به این همسایه‌ت بگو: بکشین بخورین دیگه!